
از هجر تو بی قرار بودن تا کـی؟
بازیچه ی روزگار بودن تا کـــی؟
ترسم که چراغ عمر گردد خاموش!
دور از تو به انتظار بودن تا کی؟

من عاشق نیستم
فقط
گاهی حرف تو که می شود
دلم انگار تب می کند...
گرم و سرد می شود...
اب می شود...
تنگ می شود

ڪجایے…بازهم ڪم آوردمت
بازهم روزوشبم را گم ڪردهﺍم و
دلتنگم
مگر مےشود مویرﮒهایم را
از عشقت تهےڪنم
مگر مےشود دوستت نداشتہ باشم
آخ ڪہ نمےدانے چقدر دلتنگم
و چقدر تنھایم

چـه زیبـا گـره خُـــورد ...
بـخـت مــن با " تــــــــو "
خُـدایـا گـره اش را ڪور ڪن !!!
ڪه با دست ڪه هـیـچ
با دنـدان هــــم باز نشــــود.

میخواهم ...
ذرہ ذرہ ”داشتہ باشمت...
امـا
بــراے
همیشـہ
همینقـدر ڪه سایہات
بـر تنهاییام باشد
ڪافـیست..!!

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
منم و هزار حسرت که در آرزوی رویت
همه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم
عطارنیشابوری