دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را
جمعه 30 بهمن 1394 11:19
دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را حتی نمی خواهم ببینی روی زردم را آرام در فریاد خود مصلوب می مانم خودآرزو کردم خروج و دین طردم را ازاین سکوت و گوشه گیری خرده می گیری حتما فراموشت شده هرکار کردم را تو می کشی بیرون تمام مهره هایت را می بازم وتا می کنم من تخته نردم را در من به پاشد محشری کوهی به راه افتاد پیوست درهم سطح...