-
پیشرفت من توئی
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:27
پیشرفت من توئی ! که میگذاری هر لحظه بیشتر عاشقت شوم . . .
-
زندگی باید کرد
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:26
زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ، گاه با یک دل تنگ، گاه باید رویید در پس یک باران، گاه باید خندید بر غم بی پایان، زندگی باور می خواهد! آن هم از جنس امید، هر کجا خسته شدی یا که پر غصه شدی! تو بگو از ته دل، "من خدا را دارم"...!!!
-
چه کرده ای با من
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:24
چه کــرده ای با مــن حتی در ســـردترین شــب سال نام تورا بــــبرم ... بهـــار میــــشود ...
-
ساعت عاشقی
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:23
قلــبم چه کــوک استــــ همـــیشه بر ساعت عاشقی با طپشهای قــلبـــــ ِ تو مـــیزان و جور ستــــ
-
حواس پرت
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:22
بـــی تـو چــه حـــواس پــرت شـــده ام کـــسی اسمــم را میــپرســد نام تــورا میـــگویم
-
تقویم
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:21
تـو که بهتـــر میـــدانی اگر نیــــــــایـی تقـــویــم روی ِ آخـــرین روز ســـال خواهد مانـــد . . نیلوفر.ثانی.
-
سرزمین تو
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:19
جهان از تو پر میشود وقتی چشمانت را میگشایی دنیای من لبریز عشق میشود وقتی تو اینجایی دلم سرزمین خوب توست قدم بردار دلم در انتظار روی توست
-
محبوب دل
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:18
آخر روزی دلت را خواهم برد اگر بار سفر بندی اگر تا سرزمینی دور بگریزی بدنبالت پروانه خواهم شد . راه گریزی نیست بیا محبوب دل من شو ....
-
دلم پر پر میزند
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:15
ای از یــاد بـــرده مرا هنوز هــــم باران که میـــبارد دلم تنـــها به خاطـــــره ی تو ســـر میزند دستــــهایم فقط به دستــــهای تـــو پل مـــیزند مانـــده در گذشـــته ای دور فاصـــله را بردار هنـــوز هم دلــــم برای دیــــدن تو پــر پـــر مــــیزند
-
سکوت عاشقانه
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:12
میترسم بگویم دوست َت دارم کسی بشنود و چشمی شور باشد نگفته در دهانم یخ بزند عاشقانه هایم از سکوتم امـــا تو بخـــوان هــــمه را نیلوفرثانی
-
تولد ترانه / شمس لنگرودی
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:08
بیآنکه بوی تو مستم کند تا ده میشمارم انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب میخورند و ترانهای متولد میشود که زادهی دستهای توست شاعرم به از تو سرودن معتادم شمس لنگرودی
-
شعر : الفبا ... شاعر : شمس لنگرودی
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:07
الفبا برای سخن گفتن نیست برای نوشتن نام توست اعداد ... پیش از تولد تو به صف ایستادند تا راز زادروز تو را بدانند دستهای من برای جست و جوی تو پیدا شدند دهانم کشف دهان توست ای کاشف آتش در آسمان دلم توده برفی است که به خندههای تو دل بسته است شمس لنگرودی
-
شمس لنگرودی
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:05
خلاصه بهاری دیگر بی حضور تو از راه می رسد و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست روزگار است... از شمس لنگرودی
-
دوبیتی دلنشین از رودکی
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:04
رودکی : با آنکه دلم از غم عشقت خون است شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم : یا رب هجرانش چونین است ، وصالش چون است ؟
-
داستان همای / عطار نیشابوری
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:03
پیش جمع آمد همای سایه بخش خسروان را ظل او سرمایه بخش زان همای بس همایون آمد او کز همه در همت افزون آمد او گفت ای پرندگان بحر و بر من نیم مرغی چو مرغان دگر همت عالیم در کار آمدست عزلت از خلقم پدیدار آمدست نفس سگ را خوار دارم لاجرم عزت از من یافت افریدون و جم پادشاهان سایه پرورد مناند بس گدای طبع نی مرد مناند نفس سگ...
-
از غزلیات عاشقانه عطار نیشابوری
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:02
ره عشاق راهی بیکنار است ازین ره دور اگر جانت به کار است وگر سیری ز جان در باز جان را که یک جان را عوض آنجا هزار است تو هر وقتی که جانی برفشانی هزاران جان نو بر تو نثار است وگر در یک قدم صد جان دهندت نثارش کن که جانها بیشمار است چه خواهی کرد خود را نیمجانی چو دایم زندگی تو بیاراست کسی کز جان بود زنده درین راه ز جرم...
-
تعدادی از رباعیات شیخ فریدالدین عطار نیشابوری
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:01
گاهی سخنم به صد جنون بنویسند گاه از سر عقل ذوفنون بنویسند گر از فضلایند به زر نقش کنند ور عاشق زارند به خون بنویسند ....................................... عطار به درد از جهان بیرون شد در خاک فتاد و با دلی پُر خون شد زان پس که چنان بود چنین اکنون شد گویای جهان بدین خموشی چون شد...
-
عطار نیشابوری / ای عجب دردی است دل را بس عجب
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:00
ای عجب دردی است دل را بس عجب مانده در اندیشهٔ آن روز و شب اوفتاده در رهی بی پای و سر همچو مرغی نیم بسمل زین سبب چند باشم آخر اندر راه عشق در میان خاک و خون در تاب و تب پرده برگیرند از پیشان کار هر که دارند از نسیم او نسب ای دل شوریده عهدی کردهای تازه گردان چند داری در تعب برگشادی بر دلم اسرار عشق گر نبودی در میان ترک...
-
یک لحظه مباش غافل از ما / عطار نیشابوری
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:59
گر سیر نشد تو را دل از ما یک لحظه مباش غافل از ما در آتش دل بسر همی گرد مانندهٔ مرغ بسمل از ما تر میگردان به خون دیده هر روز هزار منزل از ما چون ابر بهاری میگری زار تا خاک ز خون کنی گل از ما آخر به چه میل همچو خامان که گاه بگیردت دل از ما یا در غم ما تمام پیوند یا رشتهٔ عشق بگسل از ما مگریز ز ما اگرچه نامد جز رنج و...
-
سیمرغ و قاف در شعر عطار نیشابوری
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:58
تنت قافست و جانت هست سیمرغ ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ حجاب کوه قافت آرد و بس چو منعت میکند یک نیمه شو پس به جز نامی ز جان نشنیدهٔ تو وجود جان خود تن دیدهٔ تو همه عالم پر از آثار جان است ولی جان از همه عالم نهانست تو سیمرغی ولیکن در حجابی تو خورشیدی ولیکن در نقابی ز کوه قاف جسمانی گذر کن بدار الملک روحانی سفر کن تو...
-
حکایت سیمرغ منطق الطیر عطار نیشابوری
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:57
حکایت سیمرغ منطق الطیر عطار نیشابوری : ابتدای کار سیمرغ ای عجب جلوهگر بگذشت بر چین نیم شب در میان چین فتاد از وی پری لاجرم پر شورشد هر کشوری هر کسی نقشی از آن پر برگرفت هرک دید آن نقش کاری درگرفت آن پر اکنون در نگارستان چینست اطلبو العلم و لو بالصین ازینست گر نگشتی نقش پر او عیان این همه غوغا نبودی در جهان این همه...
-
از بهترین غزل های عطار نیشابوری
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:56
لعلت از شهد و شکر نیکوتر است رویت از شمس و قمر نیکوتر است خادم زلف تو عنبر لایق است هندوی رویت بصر نیکوتر است حلقههای زلف سرگردانت را سر ز پا و پا ز سر نیکوتر است از مفرحها دل بیمار را از لب تو گلشکر نیکوتر است بوسهای را میدهم جانی به تو کار با تو سر به سر نیکوتر است رستهٔ دندانت در بازار حسن استخوانی از گهر...
-
شعر مادر از عطار نیشابوری
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:55
اگر خورشید خواهی سایه بگذار چو مادر هست شیر دایه بگذار چو با خورشید همتک میتوان شد ز پس در تک زدن چون سایه بگذار چو همسایه است با جان تو جانان بده جان و حق همسایه بگذار تو را سرمایهٔ هستی بلایی است زیانت سود کن سرمایه بگذار چو مردان جوشن و شمشیر برگیر نهای آخر چو زن پیرایه بگذار فلک طشت است و اختر خایه در طشت خیال...
-
عرفانی ترین شعر عطار نیشابوری
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:54
گر مرد رهی ز رهروان باش در پردهٔ سر خون نهان باش بنگر که چگونه ره سپردند گر مرد رهی تو آن چنان باش خواهی که وصال دوست یابی با دیده درآی و بی زبان باش از بند نصیب خویش برخیز دربند نصیب دیگران باش در کوی قلندری چو سیمرغ میباش به نام و بی نشان باش بگذر تو ازین جهان فانی زنده به حیات جاودان باش در یک قدم این جهان و آن...
-
از بهترین غزلیات عطار نیشابوری
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:54
عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزهٔ دردی به دست سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست تا کی از تزویر باشم خودنمای تا کی از پندار باشم خودپرست پردهٔ پندار میباید درید توبهٔ زهاد میباید شکست وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بودن آخر پایبست ساقیا در ده شرابی دلگشای هین که دل برخاست غم در سر...
-
تکرار / منوچهر آتشی
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:53
تکرار کن تکرار کن ، فراغت را و رهایی را تکرار کن خنده ی بلند شاخسار بی تاب را بر پرواز بی گاه پرنده ها که صیادی در میان نبوده است جز باد تکرار کن پرنده ای را که چون اندیشه ی سپید و شاد من جز دل ابرها آشیان گرم هیچ باغی را نپذیرفته است تکرار کن نفس های شکوفه را زیر منقار سنگین مرغ بهار تکرار کن پرپر شدن را و شکفتن را...
-
شعری از منوچهر آتشی
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:52
تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها - که سر به صخره گذارد٬ غریبی و پاکی ترا ٬ ز وحشت توفان ٬ به سینه می فشرم عجب سعادت غمناکی!
-
شعر بیدار از بهترین شعرهای منوچهر آتشی
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:52
شعر بیدار از بهترین شعرهای منوچهر آتشی بر دست سیمگونه ی ساقی روشن کنید شمع شب افروز جام را با ورد بی خیالی باطل کنید سحر سخن های خام را من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح پای حصار نیلی شبها دویده ام از لاشه های گند هوس ها رمیده ام مستان سرشکسته ی در راه مانده را با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش هشیار کرده ام تا بشکنم سکوت...
-
از بهترین شعرهای منوچهر آتشی
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:51
از بهترین شعرهای منوچهر آتشی کنون رؤیای ما باغی است بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند به ساق هر درختش یادگاری ها و با هر یادگاری نقش یک سوگند کنون رؤیای ما باغی است زمین اما فراوان دارد اینسان باغ که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است که...
-
پشت این خانه حکایت جاریست
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:49
منوچهر آتشی : پشت این خانه حکایت جاریست نیست بی رهگذری ، کوچه خمار هرزه مستی است برون رفته ز خویش می کشاند تن خود بر دیوار آنچنانست که گویی بر دوش سایه اش می برد او را هر سو نه تلاشی است به سنگین قدمش تا جایی نه صدایی است از او در خیالش که ندانم به کدامین قریه است خانه ها سوخته اینک شاید قصر ها ریخته شاید در شب شاید...