
راست می گفتند
همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
زمانی که از دست می رفت
و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت
چشم می گشودم همه رفته بودند
مثل "بامدادی" که گذشت
و دیر فهمیدم که دیگر شب است
" بامداد" رفت
رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
شکیبایی درخت را
و استواری کوه را
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
به حس لهجه "بامداد "و شور شکفتن عشق
در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت
"من درد مشترکم "مرا فریاد کن
فریدون مشیری
خیابانهای تنهایی،…
دلی ولگرد میخواهد،
و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد،
برایت مرده بودم…
تا برایم تب کند قلبت
ولی حتی نپرسیدی،
دلت همدرد میخواهد؟
برای حذف آدم های سمی از زندگیتان هیچ گاه احساس گناه و خجالت و پشیمانی نکنید ...
فرقی نمیکند، ... از بستگانتان باشد یا عشقتان یا یک اشنای تازه
مجبور نیستید برای کسی که باعث رنج و احساس حقارت در شما میشود جایی باز کنید ...
جدایی ها تلخند و ازار دهنده!
اما از دست دادن کسی که قدر شما را نمیداند و به شما احترام نمیگذارد
در حقیقت منفعت است نه خسارت ...
هرگز سعی نکنید کسی را متوجه ارزشتان کنید ...
اگر فردی قدر شما را نمیداند این یعنی لیاقت شما را ندارد
به خودتان احترام بگذارید ...

جاده بهانه است
مقصود چشم توست
من راهی توام
ای مقصد درست
مڹ راهی توام
با من قدم بزن
همراه من بیا
تا شهر ما شدن

ﮔﻠﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺰﻭﺍﯼ ﺟﻨﮕﻞ ﻣﯿﺮﻭﯾﻨﺪ،
ﻋﻄﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ آنجا ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ آن ﻗﺪﺭﺩﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ.
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﭼﻪ ﻧﮕﺬﺭﺩ.
ﻣﻌﻄﺮ ﺑﻮﺩﻥ، ﻃﺒﯿﻌﺖ ﮔﻞ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ.❤
وبی هیچ توقعی لبخند میزنند و مهربانند.
بیایید بی توقع لبخند بزنیم و مظهر عشق الهی باشیم

تمام خاطراتمان را
مرور کرده ام
زیر همه ی اشک هایم
خط کشیده ام
همه ی صبرم را
“حفظ” کرده ام
فقط دعایم کن
که در “امتحان
نبودنت “رد” نشوم

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو می آیی
مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

گرچه بوی نفست خواب محالست...بمان
بازهم بالش من خیس خیالست...بمان
شورشعرمن وآرامش بی مانندی
گرچه دنیا همه جا روبه زوالست...بمان
شاهدغایب عشق من ورویای منی
بی توپروانه ی دل بی سروبالست...بمان
باتوحتی قفس تنگ برایم دنیاست
بی تودنیا وقفس غرق جدالست...بمان
گوشه،گوشه،همه جا خاطره دارم ازتو
توکه باشی همه جا آخر حالست...بمان
گرگ میبارد ازاین ابرسیاه مسموم
نی چوپان غزل مکر شغالست... بمان