
ﺑﺎﺯ ﺑﻮﯼ ﮔﻞ ﻣﺮﺍ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎﺯ ﻋﻘﻠﻢ ﺭﺍ ﺻﺒﺎ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﺷﺪ ﻣﺴﺘﯽ ﻋﺸﻖ
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﻠﺒﻞ ﻧﺎﻟﻪٔ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﮔﻞ ﭼﻮ ﺷﻤﻊ ﺧﻮﺑﺮﻭﻳﯽ ﺑﺮﻓﺮﻭﺧﺖ
ﺑﻠﺒﻞ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺟﺎﻥ ﺑﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪٔ ﺗﻦ ﻋﺎﻗﺒﺖ
ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻋﺸﻘﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﻗﺼﻪ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻋﺠﺐ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ
ﮐﻮﻫﮑﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻧﺪﺭﻳﻦ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ ،
ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ..
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ ،
ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ
ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ ،
ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻢ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ،
ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ...

نمیخواهم!
من اینگونه بودنت را....
بودنِ با منّت را نمیخواهم...
نصفه و نیمه ات به درد من نمیخورد...
من تمامت را میخواهم...
چگونه چشم هایم را میبینی و دلت نمی لرزد؟
صدایم را می شنوی و سست نمی شوی؟
اینگونه بودنت باشد برای کسانی امثال خودت...
برای بی تفاوت هایی از جنس خودت!
بودن های اینگونه ات فقط کامم را به زندگی تلخ و تلخ تر میکند!

از چشم تو چون اشک سفر کردم و رفتم
افسانه هجران تو سر کردم و رفتم
در شام غم انگیز وداع از صدف چشم
دامان تو را غرق گنه کردم و رفتم
چون باد بر آشفتم و گلهای چمن را
در رخت زیر و زبر کردم و رفتم
ای ساحل امید پی وصل تو چون موج
در بحر غمت سینه سپر کردم و رفتم
چون شمع به بالین خیالت شب خود را
با سوز دل و اشک سحر کردم و رفتم

خدا عمرشان دهد
خیال ها را می گویم
که از آن همه دور
تو را پیش من می آورند
و مرا به گفتگوی با تو می نشانند
در دنیایی که جمعیت اش
بالغ بر تو می شود
و ماهش از زمین به آسمان می تابد
خدا هرچه می خواهند
برایشان اجابت کند

اى که ازتازگى زخم
دلم تازه ترى
یعنى
از قصه دلتنگى من
باخبرى
مثل مهتاب که از خاطر شب میگذرد
هرشب آهسته از آفاق دلم میگذرى

بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم !
من هیچکسم؟
یا که در این خانه کسی نیست ؟
#بیدل_شیرازی

اردیبهشت را بدرقہ ڪن
زیرا تڪہ اے از بهار است
دیگر سر راهش هم نگاهے بہ تابستان نمےڪند
بهانہ اش باران بود ڪہ
عطر و شمیمش را با خود مےبرد