حالتی هست مرا با غم دلدار امروز
که ندارم سر برگ و سر دستار امروز
در حریم دلم از غیر نمی بینم گرد
بجز از آتش عشق رخ دلدار امروز
ناصحا منع مفرمای چو بینی مستم
لطف کن رو که ندارم سر اغیار امروز
بندهُ نفس و هوا، ره نتواند بردن
در رموز دل پر آتش احرار امروز
شمع سان تا نزنی در سر و جان آتش عشق
همچو شمعت نشود دیده پر الوار امروز