چشمانت
آغوشی نو است
امواج اندامت
در دریای چشمانم می درخشد
ای چهار فصل آفتابی
ای فراموشخانه دلتنگی ها
هر چه می خواهم در تو هست
من در تو آرام میگیرم
بگذار بهتر بگویم
من توام…
می نویسم باران، می نوسیم سرما!
می نویسم غم و اندوه و نفس،
می نویسم احساس تا بدانی دل من بی گلم می میرد،
و بدان دل سرد است و کمی بارانی،
غم سراسر دل من پر کرده،
کاش اینجا بودی...
تو که باشی !
من هستم!
خوب، روان، آرام...
تو که باشی!
لبریز میشوم...
از زندگی، شور، نشاط...
تو که باشی !
تنهاییم بی معنی ست !
یادم میرود...
شاید ندانی!!
اما!
تو که باشی!
هستی ...
و همین مرا بس!