وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

نمی خواستم ناراحتت کنم ، اما

نمی خواستم ناراحتت کنم ، اما
انگار کردم !
با دوست داشتن ِ زیادم
با هِی ببینمت هایم
با همیشه ببخشها و
همیشه ، دلَم برایِ تو تنگ شُده هایم .. نمی خواستم ناراحتت کنم ، اما
انگار کردم !
وقتی که با شانههایِ بالا گرفته از تو میگفتم
وقتی که نام تو را بلند میخواندم
وقتی که در همیشه ،
هر جا
تو را به نام کوچَکت صدا میکردم

نمی خواستم ناراحتت کنم
اما انگار کردم !
وقتی که آن همه تو را
خواب دیدم ... نمیخواستم
اما ...

کاش می شد نروی تا تک و تنها نشوم

کاش می شد نروی تا تک و تنها نشوم
بی تو دیوانه ترین عاشق شیدا نشوم

کاش می شد نروی یا که مرا هم ببری
تا که با چشم ترم این همه رسوا نشوم

سفرت زخم غریبی به دل من زده است
تا نیایی ز سفر من که مداوا نشوم

التماس همه دنیا بکنم برگردی
کاش می شد نروی غرق تمنا نشوم

دل من چشم به راه و نگران می پرسد:
چه شود گر نروی این همه تنها نشوم؟

ای عسل چشم خدا پشت و پناهت اما
بی تو ای کاش که من راهی فردا نشوم

هرگز توهم مانند من آزار دیدی؟

هرگز توهم مانند من آزار دیدی؟
یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟
...
درپشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟
دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟
آیا توهم باچشم باز وخیس از اشک
خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟

لحظه به لحظه ی من با غم تو سپری شد

لحظه به لحظه ی من با غم تو سپری شد
سهم من از همه چی غصه و در به دری شد
کاش یه بارم که شده حال هوای دلت عوض میشد
لحظه به لحظه ی تو خنده به گریه ی چشمامه
حقت هر چی بگی حق منم همین اشکامه
عکسای دوتایی مون مرحم قلب شکستمه همرامه
می دونی چی کشیدم ولی میگی نمی دونی
می تونی باشی تا آخرش اما نمی مونی، نمی مونی
هر چی گفتم اگه میشه نرو نشنیدی بگو حال منو فهمیدی
جوری رفتی که تمام گذشته بمیره دل خسته بهونه بگیره
دوست دارم ولی واسه ی گفتنشم دیره
باور کردم دیگه راهی نداره که باشه ولی سخته یهو تنها شی
من غم دارم درست اونقدری که خوشبختی
داره می گذره با هر سختی خوب می دونم
دیگه تا ته دنیا پریشونم

نمیدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم

نمیدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو ؟

نمیدانم چون تو را دوست دارم نفس میکشم یا نفس میکشم که تو را دوست بدارم ؟

نمیدانم زندگیم تکرار دوست داشتن توست یا تکرار دوست داشتن تو زندگیَم ؟

تنها میدانم ، بسیار میخواهم تو را …

بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !

بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !

اما …

از چشـــــم هایشان معلوم است ؛

که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت ،
گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته…

دلــ ـــــم کــه میگیرد…

دلــ ـــــم کــه میگیرد…

به خودم وعــ ــــده های روز خوب را میدهـــ ــم

از همــ ــان وعده های خوبــی که:

سالهــ ــــاست به امیــ ـــد رسیدنشان

تقویــ ــم را خط خطی میکنم…

دوست داشتن

دوست داشتن
فقط گفتن "دوستت دارم" نیست
بگذار دوست داشتنت
مثل نشانی خانه ای باشد
که نه از کوچه اش معلوم است
نه از رنگ درش
و نه از پلاکش
و فقط  آن را
از عطر گل های باغچه اش میشناسی.

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم

تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور میکنم

یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من

یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم

یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام

آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم

صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم

گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت

با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم

مخاطب خااااااص

کنار آشیانه ی تو آشیانه می کنم

کنار آشیانه ی تو آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی, نه غمگساری

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی, نه غمگساری
نه به انتظار یاری, نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشته‌ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بى پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری.....

خورشید گرمای خود را از دست داده است

گویی

خورشید گرمای خود را از دست داده است

و گل های سرخ عطری ندارند

و ستارگان دیگر نمی خوانند

آن گاه که چشم می گشایم و می بینم

با تو نیستم

باز من تنها شدم غریب و بی کس!؟

...باز من تنها شدم غریب و بی کس!؟

 

چنان بار سکوت بر من

سخت و سنگینی میکرد که گویا پایه زمینم

ستاره ها و آسمون همه بر من فرود آمده اند

 

سخت بود و گرما

 

تنم را و بغض گلویم را میفشرد

خواستم ببینم!

 

اما ورم چشام و اشکهایش امان دیدن را گرفته بودند

تنهایی و بی کسی مونس جان و سوهان روحم شدند

 

گفتم سخت است تنهایی و غریبی...

اما همین جا بود که بر فکرم تلنگری چون حباب عبور کرد

 

همینجا بود که غبار و مه

یواش یواش از چشمام دور میشدند و رنگها

پشت سرهم رقص کنان میآمدند و از او میگفتند

 

از خلقت آفرینش و از خالقش میگفتند

پاک کلافه شده بودم

خلقت و آفرینش!؟ داستان چیست؟

 

سخت کنجکاو شدم

گویا تنهایی و بی کسی از نهان من بریده بودند

 

خوب نگاه کردم وخوب گوشامو تیز

تا بشنوم داستان آفرینش را

 

*یکی بود یکی نبود خدایی بود تک و تنها

غریب و بیکس،هیچکس نبود

دلمان خوش است که می نویسیم

دلمان خوش است که می نویسیم

و دیگران می خوانند

و عده ای می گویند

 آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند

و بعضی می خندند

دلمان خوش است

 به لذت های کوتاه

به دروغ هایی که از راست

 بودن قشنگ ترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند

یا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بندیم

 و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش می شود

 به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

 و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم

 و چه ساده می شکنیم

همه چیز را

تمام امشب را مثل هر شب به تو فکر خواهم کرد

تمام امشب را مثل هر شب به تو فکر خواهم کرد

میان سکوت کوچه ها و پاییزی که بر زمین نشسته

و به تصویر تو خیره خواهم شد

و آرام آرام چکه خواهم کرد

روی همه خاطراتم

آدمک آخر دنیاست ،بخند

آدمک آخر دنیاست ،بخند

آدمک مرگ همین جاست،بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست،بخند

صبح فردا به شبت نیست ، که نیست

تازه انگار که فرداست،بخند

راستی آنچه که یادت دادیم

پر زدن نیست،که درجاست ،بخند

آدمک نغمه ی آغاز بخوان

به خدا آخر دنیاست، بخند

نمی دانم چه می خواهم بگویم

نمی دانم چه می خواهم بگویم

 زبانم در دهان باز بسته ست

 در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

 نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

 گهی می سوزدم گه می نوازد

 گهی در خاطرم می جوشد این وهم

 ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است

 سیه داروی زهرآگین اندوه

  فغانی گرم وخون آلود و پردرد

 فرو می پیچیدم در سینه تنگ

 چو فریاد یکی دیوانه گنگ

 که می کوبد سر شوریده بر سنگ

 سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

 نهان در سینه می جوشد شب و روز

 چنان مار گرفتاری که ریزد

 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

 پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

 چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار

 که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

لحظه ای با من باش

لحظه ای با من باش

                      تا از آن لحظه برویم تا گل

که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل

لحظه ای با من باش

                      تا که از تو نفسی تازه کنم

تا از آن لحظه با تو سفر آغاز کنم

                       سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال

           تا به دروازه شهر آرزوهای محال

                            سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها

                              از میون دشت پر خاطره ترانه ها
                        
لحظه ای با من باش

                           تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم

از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم

                                    شعری همصدای بارون
رنگ سبز جنگل و آبی دریا

قصه ای به رنگ و عطر

                               قصه ها ی عشق عاشقای دنیا

از یه لحظه تا همیشه

                              میشه از تو پر گرفت تا اوج ابرا

کوچه پس کوچه شهرو

                               با خیالت پرسه زد تا مرز فردا

با خود چه کرده ای؟

با خود چه کرده ای؟

 

هر روز و هر لحظه

 

نگرانت می شوم که چه می کنی!

 

      غصه هایت را کجا دفن می کنی!

 

تنهاییت را با که قسمت می کنی!

 

      اشکهایت را روی کدام کویر می ریزی!

 

کدام گل را سیراب می کنی!

 

با من چه کرده ای؟

 

                                   می خواهم فریاد بزنم

 

تنهاییت برای من...

 

غصه هایت برای من...

 

همه بغضها و اشکهایت برای من...

 

                                             تو فقط بخند

 

آنقدر بلند تا لبهای خشکیده ام آب شوند

 

آنقدر بلند تا ابرها اشک شوق بریزند

 

                           و کوچه ها عاشق شوند...

 

کاش اینجا بودی

 

کاش بودی و سکوت می کردی

 

کاش بودی و...

سکوت عجیبی است...!

سکوت عجیبی است...!

 

تنها من مانده ام

                    و خیال بودنت،

 

من مانده ام و نوشته هایت

 

      نوشته هایی که دلم را به بند کشید

 

و شده ام زندانی دفتر خاطراتت

 

  شده ام تشنه حضورت...

 

با من چه کرده ای؟

 

وقتی می خوانمت دلتنگ می شوم

 

وقتی از تو می نویسم،

 

           چکاوکها عاشق می شوند

 

وقتی هوای کوچه ابری می شود،

 

       دلم هوایت را می کند

 

وقتی می دانم دیگر عطر تنت نیست،

 

                                             دیوانه می شوم...

با تو شروع کردم

با تو شروع کردم

     نوشتن هایی که شعر نامیدم

 

                                                   و شعرهایی که

 

                       به ذهن دفترم سپردم

 

با تو شروع کردم

 

                تمام آن حرفهای بی قافیه را

 

                                             که هیچکس نخوانده بود

 

     و نمی دانست برای کدام دل پریشان است

 

            با تو بود، هرچه بود

 

                          و برای توست

                                            هرچه دل سرود...

 

     چندی است که شعرهایمان  با هم آشنایند!

 

     و کوچه هایمان

 

                      سرشار از مهتاب و لطافت باران

 

می خواهم باز هم بنویسم

 

     ولی هیچ کلام و واژه ای مرا یاری نمی دهد!

 

     نمی دانم تو را چگونه بنویسم

 

     و با کدام شعر

 

     به جنگ ذهن شاعرت بروم

 

                           توان مقابله ام نیست، می دانم

 

     من از پیش بازنده ام...