
چاره عشق سکوت است که بلوا نشود
مشت عاشق ابدا پیش کسی وا نشود
درسکوت است که پروانه بماند باشمع
گرچه سوزد دهنش باز به شکوا نشود
من دلم آتش و لب را زده ام مهر سکوت
پر گشودم که پرم سوزد و پروا نشود
دیشبم گفت خرد فکر دگر شیرین کن
گفتمش مزه هر شهد که حلوا نشود
زدل و جان زده ام حرف وفا پس دیگر
سخن آنگونه به غیرش به لب آوا نشود
برو ای عقل بنه کار دل ما به خودش
تو چه کارت بشود یا که نه رسوا نشود
درک دل برتو میسر نبود عقل بهوش
پیش گل بین دل و فکر تو دعوا نشود

کاش در تندیس آدم دل نبود
این همه غم داخلش منزل نبود
کاش جای هر غمی آغوش بود
عاشقان را جرعه ای دمنوش بود
کاش می شد قلبها را لمس کرد
لحظه های عاشقی را حبس کرد
کاش می شد عشق را از سر نوشت
هر کسی تقدیر خود را می نوشت
کاش می شد واژه هارا مست کرد
یا که در دیوان حافظ دست کرد
کاشکی لیلی به مجنون می رسید
صبح خوشبختی آنها می دمید
کاش جنس قلب ما از شیشه بود
جای احساسات هم اندیشه بود
کاش می شد گفت دل از سنگ نیست
در خیال عاشقان نیرنگ نیست
کاش می شد عکس دل را قاب کرد
لحظه های بی کسی را خواب کرد
کاش دنیا مهربان و ساده بود
شعر خوشبختی ما را می سرود

گوش کن دارم صدایت می کنم
باز دارم دل فدایت می کنم
باز داری بوسه باران می کنی
صبر کن دارم دعایت می کنم
خواهم از آن خالق هفت آسمان
خواب باشی تا صدایت می کنم
پر زدم در کوی عشقت بی هوا
شب که تنهایم هوایت می کنم
خسته ام از این همه هجران ولی
تا تو هستی دل به پایت می کنم
قصه ی عشق مرا نشنیده ای؟
گوش کن دارم روایت می کنم
ای مه و خورشید ای دنیای من
آفرین دارم ثنایت می کنم
من که قابل نیستم باشم فدا
این غزل ها را فدایت میکنم .

تنهایی من
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…

هرچند ساده
کوچک و دور
دوستت داشتم
دوستت داشتم و
نمیدانستم در قلبت
جایی برایم نیست
صبح فردا راهی میشوم .
امشب
به اندازهی تمام شبهایی که
دیگر نیستم
به نام کوچک صدایم بزن .
با اوّلین باد پاییزی
فراموشم میکنی
می دانم !

ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ…
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ
ﯾﮏ جایی
به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ
ﺑﺮمبگردد!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!

نبود
پیدا شـد
آشنا شـــد
دوست شـــد
مهر شـــــــــــــد
گرم شــــــــــــــــــد
عشق شــــــــــــــــــــــــد
یار شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تار شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
بد شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
رد شـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
سرد شــــــــــــــــــــــــد
غم شــــــــــــــــــــــد
بغض شـــــــــــــد
اشک شـــــــــد
آه شــــــــــد
دور شـــــد
گم شـــــد
تمام شد.
تــــــجربه شـــــْد......

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...
به کسی توجه نمی کنه ...
از کسی خجالت نمی کشه ...
می باره و می باره و ...
اینقدر می باره تا آبی شه ...
آفتابی شه ...!!!
کاش ...
کاش می شد مثل آسمون بود ...
کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده...

گـــاهـــــی فـــقــط مــیــخواهـــی بــــــروی ......
و از هــــمـــه دور شــــوی، خـــیــلـــی دور .....
نـــــه کـــــه کـــــم آورده بـــاشــــی، نـــه .....
مــیـخـواهـی بــروی تـا حـرمت نـگـه داری .....
تـــــا حـــــرمـــتــــت را نـــگـــه دارنـــــد ......
تـــا دلــــت بـــیـــشــــتــر از ایــنـــهـــا نــشــکــنــد .....
گــــاهـــــی تـــمـــام حـــرفـــهــــا یــــعــــنـــی :
◣ بـــــــــــــــــــرو ◢ . . . . . .

تو با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی؟!
در ابریشم عادت اسوده بودم...
تو با حال پروانه من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم...
خمار است میخانه من...چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی...
سفر کرده!باخانه من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیس باران...
تو با سقف کاشانه من چه کردی؟

ﭼﻪ روز ﺳﺎﮐــــــــﺘﯿﺴﺖ"
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﯿﭽﮑـــــــــﺲ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﯿﺴــــــــﺖ ! ! !
ﯾﺎ ﺷﺎﯾـــــــــــﺪﻡ ﻣــــــــــﻦ
ﺩﺭ ﺩﻧـــــــــﯿﺎﯼ ﮐـــــــﺴﯽ ﻧﯿﺴــــــــــﺘﻢ

چه قدسخته ساعت ها توخیالت باهاش حرف بزنی
ولی وقتی دیدیش چیزی نتونی بگی
جز یه سلام