چه قدسخته ساعت ها توخیالت باهاش حرف بزنی
ولی وقتی دیدیش چیزی نتونی بگی
جز یه سلام
"برای کسی که میفهمد "
"هیچ توضیحی لازم نیست"
و
"برای کسی که نمیفهمد"
"هر توضیحی اضافه است"
آنانکه میفهمند
عذاب میکِشند
و
آنانکه نمیفهمند
عذاب می دهند
مهم نیست که چه "مدرکی" دارید
مهم اینه که چه "درکی" دارید.
ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯿﺪﻫـــــــــﯽ ..
ﺑﻪ ﻋﻤﺪ ...
ﯾﺎ ﻏﯿﺮ ﻋﻤﺪ ﺧﺪﺍﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ...
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ ...
ﺣﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻧﺠﯿﺪﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ...
ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﻡ ...
ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﺗﻮ ...
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻫﯽ ...
ﻧﻔﺮﯾﻨﺖ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣــﺘـــــ . . .
ﺷﮑﺴـــــﺘﻪ ﻫﺎ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻫﻢ ﺑﮑــﻨﻨﺪ ،ﮔﯿﺮﺍ ﻧﯿﺴـــﺖ … !
ﻧـــﻔﺮﯾﻦ , ﺗﻪ ِ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧـﻮﺍﻫﺪ ..
ﺩﻝِﺷﮑﺴـــﺘﻪ ﻫـﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺳــــﺮ ﻭ ﺗﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﺭﻭﺯ ""ﻣﺮﮔﻢ"" غمگین ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﻮﺩ !
نه ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ...
ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ !!
ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ
ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ
ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ
ﻛﻪ ﺑﻲ ﻣﺤﻠﻰ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍﻃﺎﻗﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ
ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ
ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺩﻳﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﻳﺒﺎﻳﺖ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ
ﺩﻳﮕﺮﻛﺴﻰ ﻧﻴﺴﺖ
ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻳﺶ ﺑﺎشی
ﻛﻪ ﭘﺮﺳﺘﺶﺍﺕ ﻛﻨﺪ
ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻣﻴﺸﻮﻯ ...
نه ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!
ﻛﻪ ﻣﻴﻔﻬﻤﻲ ﺟﺰ ﻣﻦ
ﻛﺴﻲ ﺗﻮ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺧﻮﺩﺕ نمی خواست ...
من وتنهایی و شمعی که سو سو میزند هر دم
نمیدانی که غم دارم ،نمیبینی پر از دردم
نه یاری تا به او گویم چو گل بر شاخه پژمردم
نه دلداری که بگزینم دل خود را به او بندم
شبم کابوس و روزم یأس ،از این تنهایی افسردم
بیا جانی به من بخش و شفایی بر رخ زردم
بگو با من ز راز خود از این بی همدمی مردم
اگر همراز میخواهی بگو من با تو همدردم
کجای این شب سنگی خودم را جاکنم امشب
خودِ گُم کرده را آخر کجا پیدا کنم امشب
شبی تارست و بی روزن غم است و خستگی با من
نمی دانم چگونه با غمت فردا کنم امشب
شرابی نیست ؛خوابی نیست, نور آفتابی نیست
چگونه از سرم یاد و خیالت وا کنم امشب
زچشم سایه ها پنهان خودم را می کشم هرجا
مگر پیدا تو را جایی منِ رسوا کنم امشب
کجا پنهان شدی از من تو ای عشق توان فرسا
که باید هستی ام را از همه حاشا کنم امشب
خراب غربت خویشم غریب لحظه ها بی تو
چگونه با غریبی های تلخم تا کنم امشب
کسی دردم نمی داند کسی حرفم نمی خواند
دگر باید خودم را از جهان منها کنم امشب
بی تو یک لحظه رمق دردل ودرجانم نیست
بیقرارم نکنی طاقت هجرانم نیست
بی تو با قافله ی غصه و غمها چه کنم
تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم
شده ام مرثیه خوان دل سودا زده ام
از بد حادثه دلبسته و شیدا شده ام
این دل پر ز ترک اینهمه غم لایق نیست
دل چون سنگ تو را جز دل من عاشق نیست