یادم نمی آید ولی انگار "بهمن"بود
دستت به روی شانه های خسته من بود
چیزی نمیگفتی ولی از دور میدیدم
حسی درون سینه ات در حال مردن بود
پیوند ما دیگر خیالی بود ناممکن
قلب من از شیشه دلت ازجنس آهن بود
بی اعتنا از من گذشتی و نفهمیدی
قلبی درون سینه درحال شکستن بود
من دست خالی گرچه باتقدیر جنگیدم
حتی زمین و آسمان با عشق دشمن بود
دیگر وجود خسته ام محکوم نابودیست
این آخرین فرصت برای از تو گفتن بود
زهرا اسماعیلی
برخلاف آنچه که تصور می شود:
یاد امام حسین علیه السلام فقط مخصوص یک روز ، یک دهه و یک ماه نیست ...
یک زندگی، او را در قلب و ذهنت داشته باش ؛
بگذار پیام و عطر گل سرخی بی نظیر ، یک عمر معطرت کند ...
صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...
صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...
صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...
حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلا هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود.
حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند، می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند.
دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست
میخواهی بروی؟
خب برو…
انتظار مرا وحشتی نیست
شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو…
برای چه ایستاده ایی؟
ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﺍﮔﻪ ﺧـــﺎﺹ ﺑﺎﺷﻪ . . . !
ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺩﻭﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﮐﻨﯽ !
ﺧﻮﺩﺵ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯿﺰﻧﻪ !
ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﺍﺳﺶ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﺑﺨﺮﯼ ﺗﺎ ﺑﻤﻮﻧﻪ . . .
ﺧﻮﺩﺵ ﻗﺪﺭ ﯾﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻠﺘﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﻪ !
ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻋﺸــﻖ
ﻣـــﻨﻪ…
… ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ …
ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺑﺮﻩ…
ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻬﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﻤﻮﻧﻪ!!!
ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧــﺎﺹ ، ﺧﺎﺻـــــــــــــــــــــــــــﻪ !
کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم
حس خوبیست که من این همه بی آزارم
عشق احساس قشنگیست ولی من شخصا
دیدگاهی متفاوت به دو عاشق دارم
خوش ندارم به کسی قولی و قلبی بدهم
که به یک حادثه روزی دل از او بردارم
این دلیلی ست که در این سفر تنهایی
از مسیری که به عشقی برسد بیزارم....
شـایـد سـخـت تـریـن رابـطـه ایـن بـاشـد
کـه دو انـسـان مـغـرور عـاشـق هـم بـاشـنـد
زنـدگـی مـعـنـی پـیـچـیـده ای نـداره،
هـمـیـن کـه تـو بـاشـی ایـن تـمـام زنـدگـیـه
گـاهـی نـمـیـشـه دسـت از دوسـت داشـتـن
یـکـی بـرداشـت حـتـی وقـتـی ازش مـتـنـفـری
دوستی اتفاق است، جدایی رسم طبیعت، طبیعت زیباست
نه به زیبایی حقیقت، حقیقت تلخ است، نه به تلخی جدایی،
جدایی سخت است نه به تلخی “تنهایی”...
خنده ام میگیرد
وقتی پس از مدت ها بی خبری
بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری
میگویی : دلم برایت تنگ است
یا مرا به بازی گرفته ای
یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی
دلتنگی ارزانی خودت . . .
عاشقی با قلب من بیگانه شد
خنده از لب رفت و یک افسانه شد
حس و حالی بعد عشق آمد پدید
بعد آن شب زندگی غمخانه شد
غوّاص که نیستم
به اعماق دعوتاَم میکنی.
من
به همین نشستنْ کنارِ ساحلِ چشمهاتْ قانعاَم
چمدانت را بستـے اما
هَـــوایت را
جمع نڪرده ، رفتـے !
هر طرف ڪہ مـے چرخم
سر از خاطرات تـــو در مـے آورم ؛
چـہ آسان
بـہ عنکبوت ها سپردے
آشیانــہ مان را...!
حالا هر بهار ڪہ تنهایـے ام را مـے تڪانم
گرد و خاڪ تلخـے بـہ پا مـے ڪنند
خاطـــره ها...
ڪاش با آمدنت
برگِ لحظه هاے مُــرده را
از ڪوچـہ ے ساعت ها
جــمع مـے ڪردے...
از خدا میخواهم
انچه را که شایسته توست
به تو هدیه بدهد
نه آنچه را که آرزو داری
زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است
وشایستگی تو بسیار . . .
دِلَ م شور میـ زنَد
میـ ترسَـمـ یـــــڪ روز ،
صبـح ڪِ بیدار شُدم
از قـاب عڪســت هَمـ رفتہ-باشی
بر نمی گردم از این پنجره رویایی
تا تبسم بوزد از این پنجره رویایی
صحن در صحن حرم اشک کبوتر جاری ست
موج در موج تنیده ست به هم شیدایی
چشم ها دوخته بر قامت گلدسته یار
شور بر پا شده از این همه بی پروایی
من که سنگینی صد شعله به دوشم دارم
عشق باریده بر این دل شده صحرایی
خیز ای عشق مرا رخصت دیداری ده
تا در آغوش کشم گنبدت ای مینایی
دست ها باز هم آهنگ شکفتن دارند
باز هم دست مرا گیر تو ای دریایی