باور کن روزى هزار بار تمرین میکنم
که اگر روزى
جایى
لحظه اى
اتفاقى دیدَمَت،
چه خواهم کرد
چه خواهم گفت
اصلاً زبانم باز میشود به حرف زدن؟!
من این روزها تمرینِ خونسرد بودن میکنم جانَم!
که اگر روزى
جایى
لحظه اى
اتفاقى مرا دیدى
نفهمى نبودَنَت،
چه بلاها به سرم آورده!
در حقیقت آدمی، در یک سکانس از زندگی اش گیر میکند
و بعد دیگر مهم نیست که تا کجا پیش می رود،
تا هر جایی که برود
تا هر جایی
بازهم با یک چشم برهم زدن برمیگردد به همان سکانس،
همان سال
آسمانِ شبهاى پاییز
حسابش با همه ى شب ها فرق دارد …
“شب بخیر”ها
بغض میشوند در آسمان …
بوى خاکِ باران خورده ى اولِ صبح
حکایت از همین دارد !
علی قاضی نظام