
دستی که تورا می جُست
لای چرخ ِ دوری ها
بی اثر مانده
فاصـــله را بردار
دستـــهایمان را
بهــم
نزدیــــک تر کن ..
..
.
.
نیلوفر ثانی


قرعه انداخته ام
امـــروز
کـــدام شعر را
پیــش پـای َت
قربــانی کنــــم
شــــاید که بیـــایی..
.
.
نیلوفر ثانی


تو نیــستی
اتفاقـــی نمی افتد
فقــط مـن وُ این نیمـــکتـهای همـــیشه منتـــظر
پیـــر تر مــیشویم...
نیلوفر ثانی


آنقــدر نیــــــــامدی
که
زَمــین دلــش
از انتـــظارَم
گرفــت
لَـرزید و ُ از مَن
عاقبـــت
عمـــــــری
چـَـشم براهی را
گرفــت..
.
.
نیلوفر ثانی


سراســـیمه می دوم
در جاده ی انتـــظار
قاصـــدکی خبـــر آورده
تو
مـــی آیی بــــزودی...
.
نیلوفر ثانی


سَــر از این کابـــوس
بـــرنمیـــدارم
هــربار
کـــسی در مــیزند ُو
تــو
نیــــستی...
.
.
نیلوفر ثانی

وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است
حال من و تمــــام غزلــها گرفته است
دلشوره های خود بخود چند روز پیش
حالا چقدر یک شبه معنا گرفته است
بعد از تـو جای آن همه تاب و تب مرا
مشتی چرا و باید و اما گرفته است
این سرنوشت غمزده تاوان عشق را
روزی هــزار مرتبـه از ما گرفته است
حتی خدا نخواست ببیند در این جهان
کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است
یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام
تصمیـــم گریـــــه آور کبری گرفتـــــه است
حالا منـــــم و میــز و دو فنــجان قهـوه و...
مردی که روی صندلی ات جا گرفته است
حرفــــی نمــــی زنم نکند بـــــرملا شود
بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است
دارد بـــه عمق فاجعه پــــی میبرد دلم
نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!
زهرا شعبانی
بکش سرنگ جنــــــون را بزن میان رگم
تا که تکه پاره شود این حضور بی ثمرم
بزن،به سخره بگیر این حدیث چون و چرا را
بزن خلاصه کن این رنـــجهای روز و شبـــم
دگر چه غم که جهانی تو را نمیفهمد
بباف پود کـــــفن را به تار جان و تنم
بزن بـــه سیم نفس گیر هـــر چــــه بادا باد
"چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بدم"
اسیر لــعنت بودن نباش،غیرت کن
بپاش گرد عدم را به شوره زار تنم
بزن کــــه خیر ندیدیم از این جهان شما
که باد مال شما من همیشه در عجبـم
چگونه میشود آخر تــــو سیب میدزدی
و من به جرم نکرده اسیر دست غمم
چه استعاره ی زشتیست این جهان شما
دچار درد نفس گیر واژه هاست این غزلـم
چه حسّ منبسطی گر گرفته در رگ هام
"جهان پر از تو و من شد پر از خدا که منم"
تو مبتلای جهانی به این سفر شک کن
بکش سرنگ جنـــون را بزن میان رگــم
ناصر رحیمی آذر

زندگی باید کرد،
گاه با یک گل سرخ،
گاه با یک دل تنگ،
گاه باید رویید در پس یک باران،
گاه باید خندید بر غم بی پایان،
زندگی باور می خواهد!
آن هم از جنس امید،
هر کجا خسته شدی یا که پر غصه شدی!
تو بگو از ته دل،
"من خدا را دارم"...!!!

دلم در انتظار روی توست

محبوب دل من شو ....

