
ڪاش دلتنگے هم
مثل اشڪ بود
مے ریخت و تمام میشد
مے ریخت و سبڪ میشدے
آن وقت مجبور نبودے
هر روز حجم
عظیمے از دلتنگے ها
را با خودت بہ این
طرف و آن طرف ببرے.

روزی به دیدارم خواهی آمد که دیگر نمیشناسمت
شاخه گلی روی زانوانم میگذاری
سری تکان میدهی
و میروی
من
خیره به خالی دنیا
به ناگهان، رفتنت را میشناسم

شاید صداقت باعث شود دوستان زیادی نداشته باشی
اما باعث میشود
دوستانت واقعی باشند...

مبادا فاصله بیافتد بین دوستت دارم هایتان
مبادا زمان چنبره بزند بین دیدارهایتان
آدم از یک جایی به بعد
دلتنگی را یادش میرود
آدم از یک جایی به بعد
با خودش زندگی می کند...

هر چقدر هم بگویم
تو را فراموش ڪردم...
باز هم تڪه اے از دوست داشتنت را
در روزمرگے خود پنهان میکنم!

چشم هایت اوج عشق اند باورمیڪنی؟
زندگے باتو بهشت است
باور میڪنی؟
خنده هایت،خنده هایت
خنده هایت محشر است!
عاقبت باتو بخیر است
باورمیڪنی؟

این نشد یڪے دیگه ، غصه نداره ڪه...
یڪ جمله ے بے اساس و بے معنی!
ڪه بارها و بارها آن را از افراد مختلف شنیده ایم.
ڪاش مے فهمیدند عشق فقط ”یڪ بار“ اتفاق مے افتد.
ڪاش مے دانستند این حس دیگر تڪرار نخواهد شد.
این را بدانید اگر این یڪے نشود،
دیگر نمیخواهم ڪه بشود .