اگر قرار است از زندگی لذت ببریم،
الان وقتشه،
نه فردا،
نه ماه دیگه،
نه سال دیگه.
امروز باید زیباترین روز زندگیت باشه،
از همین امروز لذت ببرید،
زندگی همین لحظه است…
اغلب ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ اﻭﻝ به ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﺮﺳﻨﺪ ،
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺨﻨﺪند ...
ﻭﻟﯽ نمیدﺍﻧﻨﺪ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺨﻨﺪﻧﺪ ،
ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻧﻤﯽﺭﺳﻨﺪ ...
درد یعنی من کنارت باشم و تو دورتر
درد یعنی عاشقت باشم ولی تو دوست تر
درد یعنی منتظر باشی بگوید عاشقم
حکم صادر می شود لیکن تورا محجورتر
درد یعنی داغ عشق تو بسوزاند مرا
بی تفاوت بگذری تا که شوم من دودتر
درد یعنی التماسش را کنی عشقم بمان
بشنوی حسم به تو کم می شود هر روزتر
درد یعنی یار تو هر دم تو را طعنه زند
هستی هر روز نزد او ازروز قبل مشکوک تر
درد یعنی تا که هست مستانه ترباشی ولی
تا که رفت عشقت،غمت در دل شود انبوه تر
درد را از هر طرف من خوانده ام تکرار شد
نیست اندر قلب من جز درد، غمی پر سوز تر
(مخاطب خاص)
پرسه در کوی غزل بی تو عجب دلگیر است
دلم از رهگذرانش ، ز غروبش سیر است
امشب این کوچه ز تنهائی ی من می گوید
دل بیچاره که در وسوسه ات تسخیر است
بین اوزان و قوافی شده ام زندانی
فکرم هر ثانیه با قافیه ها درگیر است
من شبگرد غزل سوخته از خود نالم
که دلم در قفس خاطره ها زنجیر است
من و این کوچه ی بن بست ، تورا کم داریم
ترسم آن لحظه بیائی که جوانت ، پیر است
منم و عکس تو در قاب و نگاهی خسته
چشم من سوی لب بسته ی یک تصویر است
تو ثریای منی آمدنت شیرین است
من نگویم که چرا آمده ای و دیر است
شهریارم که بسی خون جگرها خوردم
چه بگویم که قلم ناطق بی تزویر است
کجای قصه جا ماندی
که به خودم آمدم و
رد پایت شد همه هستی ام …
تو دویدی یا من ؟
من جا ماندم یا تو ؟
این ردِ پا کی پای بغض هایم
مُهر شد ؟
تو حرمت شکستی یا من ؟
تو بی وفا شدی یا من ؟
جناق محبت را که با من شکستی ،
شرط فراموشی را حسرت گذاشتی ؟
که حالا بغض به جانم بتازاند ؟
حالا من ماندم و تو
و درد بی درمان هجرت …
حالا تو ماندی و یادت
و یک خاطره بی شفقت …
حالا دنیا ماند و دل
و یک نشانی از حسرت …
همیشه
در سختی ها به خودم می گفتم : این نیز بگذرد
هنوز هم می گویم
اما... حال می دانم،
آنچه می گذرد عمر من است،
نه سختی ها ...