وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

می دونم بر نمی گردی...

می دونم بر نمی گردی...
ولی بازم صدات می کنم...
واسه همیشه رفته اما هنوزم دوسش دارم...
برای چه هنوز دوستش دارم نمی دونم...
ولی هنوز هم توی تک تک قطره های بارون ...
خاطرات روزهای بودنش را می بینم...
برای تو مینویسم...

ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﯾﮏ

ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﯾﮏ " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡِ " ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝِ
ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﻧﺒﺎﻓﯿﻢ ...
ﮐﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﻭ ﺍﮔﺮ " ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ " ﻧﮑﻨﯿﻢ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﯾﻢ ...
ﮐﻪ " ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ " ﺍﺯ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯼ " ﻣﻨﻄﻖ " ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ...
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﻎ ﮐﻨﯿﻢ " ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ "ﻋﺰﯾﺰ " ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ ...
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ " ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺍﯼ " ﭘﺮ ﺍﺑﻬﺎﻡ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻧﻪ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﺏِ
ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ...
ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ "ﺑﺎﺩ " ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ "ﮐﻼﻫﻤﺎﻥ " ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺒﯿﻢ ﻧﻪ " ﺑﺎﺯﻭﯼ " ﺑﻐﻞ
ﺩﺳﺘﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ...
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﮔﭗ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﻢ ....

ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻫﯿﭻ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺰﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻫﯿﭻ
ﺍﺷﮑﯽ ﻫﻢ ﺷﺎﻧﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺁﺩﻣﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻤﺘﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ ...

گاهی دلت ...

گاهی دلت ...

از سن و سالت میگیرد...

میخواهـی کــــــــــــــودک باشی...!!!

کودک به هر بهانه ای به غوشی پناه میبرد.....!!!

و آسوده اشــــــــــــــــک میریزد....!!!

بـــــــــــــزرگ که باشی...

باید بغضهای زیادی را بی صدا دفن کنی!!

چه کسی می توانست

چه کسی می توانست
مثل من
تو را
توصیف کند؟

این شعرها، تویی
تقصیر من نیست
اگر تو
ذاتا ممنوعه ای

بگذار اجازه ی چاپ ندهند
شعرهایی که برایت گفتم
در حافظه ی مردم
منتشر خواهد شد
و جاودانگی
جاودانگی ست
چه در تاریخ
چه در یک دفترچه

همه ی تو
جز نامت
در این شعرهاست

یک روز
همه
"تو" را خواهند شناخت
و اگر هم نشناسند
به "تو"ی این شعرها
حسادت خواهند کرد..

#زنده یادافشین_یداللهی

تو را از من ربوده اند

رؤیاها
تو را از من ربوده اند
و من
پر از بغض نیمکت های پائیز
به بارانی می اندیشم
که در دلداری دست هایم
خودش را خسته می کند
و درین منظره ی تنهائی
ریشه های خاطره آب می نوشند...

پرویز صادقی

وقتی تنور دلت گرم باشد

وقتی تنور دلت گرم باشد نان مهربانیش را می‌خوری..
هرچه دلت گرم‌ترباشد
مهربانیت بیشتر و روزگارت آبادتر است...
تنور دلتون گرم،گرم...

بعضی‌ها را هر چه قدر بخوانی...خسته نمی‌شوی!

می‌دانی...

بعضی‌ها را هر چه قدر بخوانی...خسته نمی‌شوی!

بعضی‌ها را هر چه قدر گوش دهی...عادت نمی‌شوند!

بعضی‌ها هرچه تکرار شوند... باز بکر هستند و دست‌نخورده!

دیده‌ای؟

شنیده‌ای؟

بعضی‌ها بی نهایتند!

مثل مادر...

ایستاده ام آن سوی باورهایت ...

ایستاده ام آن سوی باورهایت ...
گاهی
دست تکان می دهم
و گاهی کمی می میرم
تو اما
نه دلتنگی می فهمی
و نه سکوت را

مرده ها
برای دل تنگ شدن
بهانه نمی خواهند !

بهنام_محبی_فر

"بنام مادر"..مینویسم به عشق مادر،،،

 "بنام مادر"..مینویسم به عشق مادر،،،
پا به پای غم من پیر شد و حرف نزد...!
داغ دید از من و تبخیر شد و حرف نزد...!
شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب.!
شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد.!
غصه میخورد که من حال خرابی دارم...!
از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد!
وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند!
خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد!
صورت پر شده از چین و چروکش یعنی!
مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد

خـدایا بجز خودت به دیگری

خـدایا
بجز خودت به دیگری
واگذارمان نکن
تویی پروردگار ما
پس قراردہ بی نیازی درنفسمان
یقین در دلمان
روشنی در دیدہ مان
بصیرت درقلبمان . . .