" امیدوارم هر جا که میروی ؛ یک نفر مثل خودت سر راهت باشد "
بنگر که برای تو دعاست یا نفرین!!
چه آسان لحظهها را به کام هم تلخ میکنیم ؛
و چه ارزان میفروشیم لذت با هم بودن را!
چه زود دیر میشود
و نمیدانیم که؛ فردا میآید
شاید ما نباشیم ...
هر ڪس توانـایی دیدن زیبایی
را در خـــــود حفظ ڪند و
عاشقـــــانه زندگی ڪند
هرگز پیـــــر نمیشود...
حسن باران این است
که تبسّم دارد
گرد غم از همه چیز
از همه جا می گیرد...
همه جا بر همه کس می بارد
و تعلق دارد به جهانی از عشق ...
آن کسی که بیشتر عمرکرده است
آن نیست که سال زیادتری داشته باشد...
بلکه کسی است که
طعم زندگی را بیشترچشیده باشد...
مهم نیست که زندگی ،
تا چه حد از شما
جدی بودن را انتظار دارد !
همه ما احتیاج به دوستی داریم
که لحظه ای با او
به دور از جدی بودن باشیم ...
اگر بهتر بنگریم خواهیم دید
هیچ شکستی وجود ندارد
همه چیز تنها یک تجربه است ...
تو را نمی دانم،
اما من دلم روشن است
به تمام اتفاقات خوب در راه مانده،
به تمام روزهای شیرین نیامده،
به لبخندی که یک روز بر لبمان می نشیند،
به اجابت شدن دعاهایمان،
به برآورده شدن آرزوهایمان،
به محو شدن غمهای دیرینه مان.
من دلم روشن است.
یک روز کسی از راه می رسد،
پای حرفهایش می ایستد
و دیگر ترس از دست دادنش را به دلهایمان راه نخواهیم داد.
روزی از راه می رسد
و ما برای یک روز هم که شده آنچنان که باید، زندگی می کنیم.
آری،
من دلم روشن است...
قبیله ی عشق
وقتی می خواهم شروع کنم تا از تو بگویم
طلوع نمی کند خورشید قلبم
در سیاهی چشمانت گم می شود
تو از کدامین قبیله ای که قبله ی عشق من شده ای
محبوب من از من مگیر نگاهت را
که می خواهم در آرامش سیاهش گم شوم