وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

نبض اشعارم درون حلقه چشمان توست


نبض اشعارم درون حلقه چشمان توست
مو پریشان کن غزل آماده فرمان توست

واژه واژه می چکد از شعرهایم نام تو
گوییا امشب غزل هم تشنه باران توست

نام زیبایت درون شعر غوغا می کند
جمله ها سردرگمند ولحظه طوفان توست

ترجمان واژه هایم پشت پلکت مانده اند
پایه های شعر من بر پایه و ارکان توست

با تکاپویی قلم بر روی کاغذ جاری است
دفترم میخنددوامشب قلم رقصان توست

از لبت تا می نویسم شعر لب وا میکند
وزن اشعارم نمادی از لب خندان توست

گیسوانت را به روی شانه های شب بریز
تا ببینم رنگ شب از طره ی افشان توست

طرح سیمایت اگر در آسمان پیدا شود
ماه پنهان میشود،چون آسمان ازآن توست.

حواسم نبود


حواسم نبود
ڪھ پیشم نماندی
حواست نبودڪه آمدم
حواست نبود ڪه
ماندم ؛ حواسم نبود
ڪه با مــڹ نیامدی
حواسماڹ نیست
ڪه داریم تبدیل
به خاطره می شویم....

دلتنگـــــــے


دلتنگـــــــے
واژه اے بـــــــے معناست
وقتـــــــے تو
در لحظہ هایم نفس مــے کشــــے

و از دور
به من نزدیکــــے

هیچ کس مثل من
تــــ‍ــو را
با خود نـــــدارد

با همه بی سر و سامانی ام


با همه بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی‌ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها به کجا می کشی ام خوب من
ها نکشانی به پشیمانی ام

سکوت می کنم


سکوت می کنم....!
چون صدای تو را در سکوت می شنوم !
تو که تمام دنیای پر از فریادم را
به یک باره خاموش کردی !
و به من سکوت را هدیه دادی...!!!
سکوت همیشه به معنای" رضایت " نیست
گاهی یعنی خسته ام از اینکه
مدام به کسانی که
هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمی دهند
توضیح دهم .
سکـوت می کنم ،
نه اینکه دردی نیسـت،
گلویی نمانده است برای فـریـاد
کاش اینقدر که حالا هستـی،دیـروز بـودی
امروز بی فایده است
من از دیــــروز شکسته ام ؛
مرهــم امروزت
نوشداروی پس از مرگ سهراب است...

می دونم بر نمی گردی...

می دونم بر نمی گردی...
ولی بازم صدات می کنم...
واسه همیشه رفته اما هنوزم دوسش دارم...
برای چه هنوز دوستش دارم نمی دونم...
ولی هنوز هم توی تک تک قطره های بارون ...
خاطرات روزهای بودنش را می بینم...
برای تو مینویسم...

ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﯾﮏ

ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﯾﮏ " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡِ " ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝِ
ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﻧﺒﺎﻓﯿﻢ ...
ﮐﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﻭ ﺍﮔﺮ " ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ " ﻧﮑﻨﯿﻢ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﯾﻢ ...
ﮐﻪ " ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ " ﺍﺯ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯼ " ﻣﻨﻄﻖ " ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ...
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﻎ ﮐﻨﯿﻢ " ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ "ﻋﺰﯾﺰ " ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ ...
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ " ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺍﯼ " ﭘﺮ ﺍﺑﻬﺎﻡ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻧﻪ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﺏِ
ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ...
ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ "ﺑﺎﺩ " ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ "ﮐﻼﻫﻤﺎﻥ " ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺒﯿﻢ ﻧﻪ " ﺑﺎﺯﻭﯼ " ﺑﻐﻞ
ﺩﺳﺘﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ...
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﮔﭗ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﻢ ....

ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻫﯿﭻ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺰﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻫﯿﭻ
ﺍﺷﮑﯽ ﻫﻢ ﺷﺎﻧﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺁﺩﻣﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻤﺘﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ ...

گاهی دلت ...

گاهی دلت ...

از سن و سالت میگیرد...

میخواهـی کــــــــــــــودک باشی...!!!

کودک به هر بهانه ای به غوشی پناه میبرد.....!!!

و آسوده اشــــــــــــــــک میریزد....!!!

بـــــــــــــزرگ که باشی...

باید بغضهای زیادی را بی صدا دفن کنی!!