وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

واژه ی غریبی ست

"فراموشی"
واژه ی غریبی ست
باور کنید زودتر از آنچه فکرش را بکنید
فراموش می شوید ...

ولی نوبت خودتان که باشد،
مگر میشود فراموش کرد
مگر می شود...

زندگی هیچ گاه به بن بست نمی رسد!

زندگی هیچ گاه به بن بست نمی رسد!

کافیست چشم باز کنی

و راه‌های بیشماری را فراروی خود ببینی،

خدا که باشد هر معجزه‌ای ممکن می شود

هیچ وقت یکی را


هیچ وقت یکی را

با تمام وجودت دوست

نداشته باش،

یک تکه از خودت را نگهدار

برای روزهایی که هیچ کس را به جز خودت نداری..!

مواظب آدم هاى


مواظب آدم هاى

صبور ومهربون زندگیتون باشید؛

 

اگر بمانند

براى همیشه است

واگر بروند

میروند که دیگر برنگردند...

گوشه ی قلب تمام آدم ها؛


گوشه ی قلب تمام آدم ها؛

 

یک صندلی خالی ست !

و باد

همیشه از همان سمت

آدم ها را می برد ....

سمتی ک کسی باید باشد و

نیست ....

باور کن روزى هزار بار تمرین میکنم


باور کن روزى هزار بار تمرین میکنم

که اگر روزى

جایى

لحظه اى

اتفاقى دیدَمَت،

چه خواهم کرد

چه خواهم گفت

اصلاً زبانم باز میشود به حرف زدن؟!

من این روزها تمرینِ خونسرد بودن میکنم جانَم!

که اگر روزى

جایى

لحظه اى

اتفاقى مرا دیدى

نفهمى نبودَنَت،

چه بلاها به سرم آورده!

ڪـہ بگے خوب مینویسے !!!

مهم نیست
ڪـہ بگے خوب مینویسے !!!
براے من مهم این است ڪـہ
بـ؋ـهمے و بدانے براے تو مے نویسم
و مهم تر این ڪـہ بخوانے آنچـہ را ڪـہ مے نویسم ...
و لبخند همیشگے ات را بزنے ، و زیر لب بگویے ، دیوونـہ ...

شاعر چشمت شوم یا شاعر خندیدنت

شاعر چشمت شوم یا شاعر خندیدنت
ای فدای لحظه ی در ماه شاید دیدنت

چشم تو کندوی صدها عاشق دیوانه وار
من ولی دیوانه ام ، دیوانه ی نوشیدنت

در دو چال گونه ات دنیای من جا می شود
عاشق دنیای خویشم لحظه ی خندیدنت

گرچه زیبا تر ز ماهی ، آمدی از آسمان
تا نیفتد چشم نامحرم به شب تابیدنت

گل شدی ، آنقدر زیبا تا که یادت می کنم
ترسم ای گل جان بگیرد عقده های چیدنت

مثل باران می زنی بر پنجره تا می رسی
سنگ بارانش بکن اینبار با باریدنت

خسته ای می دانم اما ساعتی بیدار باش
شاعر چشمت بمانم شاهد خندیدنت

بدون شب بخیر گفتن ات هم

بدون شب بخیر گفتن ات هم
میتوانم بخوابم عزیزم!

اما فرقِ زیادی ست
بین کسی که

چشمانش را میبندد و
خوابش میبرد...

با کسی که
چشمانش را میبندد

و تقلا میکند تا خوابش ببرد...

اختلاف سلیقه داریم

اختلاف سلیقه داریم
از میان
قرارداد های زندگی

من ماندن را میپسندم
تو رفتن را
من سیاه میپوشم
تو سپید
من خانه را دوست دارم
تو جاده
من دل میدهم
تو
دل میشکنی

اما
این
تفاوتها
باعث نمیشود
تو
در شعر هایم
نباشی....

#امیر_اخوان

چه خبر از دل تو؟

چه خبر از دل تو؟
نفسش مثل نفسهای دل
کوچک من میگیرد؟؟؟

یا به یک خنده ی چشمان پر از
ناز کسی میمیرد؟!

تو هم از غصه این قهر
کمی دلگیری؟

لحظه ای هم خبر از حال
دل خسته ی من میگیری؟