چشم هایم را می بندم
تا تو را
فقط تو را میان همه ی تلخی ها
تصور کنم
اینجا ابرها باران ندارند
صورتم خیس خیالات توست...
ایستاده ام آن سوی باورهایت ...
گاهی
دست تکان می دهم
و گاهی کمی می میرم
تو اما
نه دلتنگی می فهمی
و نه سکوت را
مرده ها
برای دل تنگ شدن
بهانه نمی خواهند !
بهنام_محبی_فر
گاهی باید بخشید کسی را که بار ها او را بخشیدی و نفهمید تا در آرزوی بخشش تو باشد....
گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بداند اگر ماندی رفتن را بلد بودی.....
گاهی بر سر کار هایی که برای دیگران انجام میدهی باید منت گذاشت تا ان را کم اهمیت ندانند....
گاهیی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمیداند......
و گاهی باید به ادم ها از دست دادن را متذکر شد که ادم ها همیشه نمیمانند یک جا در را باز میکنند و برای همیشه میروند.....
(محبوبه حیدری)
حلقه ی اشک را ..
می اندازم دورِ چشم...
راه می افتم دوباره امشب..
با نیامدنت قرار گذاشته ام...!
بعضی چیزها را نمیشود گفت.
بعضی چیزها را احساس میکنید.
رگ و پی شما را میتراشد،
دل شما را آب میکند،
اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بیرنگ و جلاست.
مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد.
عینا همان تابلوست.
اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد، در آن نیست.