رؤیاها
تو را از من ربوده اند
و من
پر از بغض نیمکت های پائیز
به بارانی می اندیشم
که در دلداری دست هایم
خودش را خسته می کند
و درین منظره ی تنهائی
ریشه های خاطره آب می نوشند...
پرویز صادقی
برایم نخند ..!!
جنبـہ ندارم..
عاشقت میشوم...
میگذارے میروے ، من میمانم ..
و شعرهایے ڪـہ هیچ وقت بـہ دستت نمیرسد ...
بــــاران . . .
نمکـــی ســــت . . .
کــه روی جــای خـالــی ات می ریــزد . . .
عجیــب میسوزانـــد . . .
لطفا...
دلم را ببر!
هر جا خواستی
هر سمت خواست!
ببرش توی دل پاییز رهایش کن
طعم هوای دو نفره را بچشد!
ببرش وسط یک شعر
طعم بوسه را بفهمد!
ببرش زیر باران
بداند گم شدن یعنی چه!
لطفا دلم را ببر...
برش دار ببر زیر بید مجنون
روی رنگین کمان
دلم را ببر به اوج فیروزه ای آغوشت!
دل بردن که سخت نیست...
کافی ست
وقتی پشت شیشه بخار گرفته نشستم و
به شکل یک قلب تمیزش کردم
که راه رفتنت را ببینم
برایم دست تکان بدهی!
به همین سادگی!
عشق من....
لطفا زودتر دلم را ببر....
یه عاشق میگه :
اگه اتفاقی واست بیفته ؛ میمیرم !
اما ….
یه رفیق میگه :
اگه بمیرم هم نمیذارم اتفاقی برات بیفته … !!
جمال همه رفقای با عشق . .
مهم نیست زندگیتان چقدر شلوغ وپر مشغله هست
همیشه در زندگی شلوغ هم،
جایی برای صرف یک فنجان چای ...
با یک دوست هست...
وقتی کسی رو دوست داری
وقتی کسی رو دوست داری از همه دنیا می گذری
تولد دوبارته اسم اونو که می بری
وقتی کسی رو دوست داری میخوای بهش تکیه کنی
بگی که محتاجشیو به خاطرش گریه کنی
وقتی کسی رو دوست داری حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که دوست داری عاشقی رو بلد باشه
حاضری که بگذری از مقرراتو دینو درس
وقتی کسی رو دوست داری معنی نداره دیگه ترس
وقتی کسی رو دوست داری به خاطرش می ری به جنگ
به خاطرش دروغ میگی قلبت میشه یه تیکه سنگ
وقتی کسی رو دوست داری دنیا رو از یاد می بری
دار و ندارتو میدی تا اونو به دست بیاری
حاضری هرچی دوست نداشت به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی
حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنیو باز خودتو رسوا کنی
وقتی کسی رو دوست داری از همه دنیا می گذری
تولد دوبارته اسم اونو که می بری
وقتی کسی رو دوست داری میخوای بهش تکیه کنی
بگی که محتاجشیو به خاطرش گریه کنی
وقتی کسی رو دوست داری از همه دنیا می گذری
تولد دوبارته اسم اونو که می بری
وقتی کسی رو دوست داری...
گاهی باید بخشید کسی را که بار ها او را بخشیدی و نفهمید تا در آرزوی بخشش تو باشد....
گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بداند اگر ماندی رفتن را بلد بودی.....
گاهی بر سر کار هایی که برای دیگران انجام میدهی باید منت گذاشت تا ان را کم اهمیت ندانند....
گاهیی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمیداند......
و گاهی باید به ادم ها از دست دادن را متذکر شد که ادم ها همیشه نمیمانند یک جا در را باز میکنند و برای همیشه میروند.....
(محبوبه حیدری)
رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت
بوته ی یاس کنار نرده ها جانی گرفت
خواستم باران که بند آمد بدنبالش روم
باد و باران بس نبود انگار، طوفانی گرفت
لحظه ای با شمعدانی ها مدارا کرد و رفت
از من بی دین و ایمان، دین و ایمانی گرفت
رفتنش درد بزرگی بود و پشتم را شکست
از دو چشم عاشقم اشک فراوانی گرفت
خسته و تنها رهایم کرد با رنج و عذاب
جان من را جان جانانم به آسانی گرفت
عاقبت هرگز نفهمیدم گناه من چه بود
از من نفرین شده امّا چه تاوانی گرفت