می آیی؟
می آیی یک شب
رو به آسمان دراز بکشیم
تو ماه را رصد کنی
من چشمان ماهت را؟
می آیی؟
می آیی گم شویم میان تاریکی شب
تو ستاره ها را بشماری
من گیسوان کهکشانی ات را؟
راستی
وسط رویا هایمان خوابت نبرد؟
چشمان ماهت را که ببندی
من و ستاره ها
باهم
خانه خراب می شویم
حـرفـــی نمــانــده . . .
کــه بــا تـــو نگفتـــه بـاشـــم . . .
جــز سکـــوت . . .
کـــه هــر چــه بگــویـم . . .
تمــام نمـیشـــود . . .
وقـتــی یهویی دلش هواتــو کرد ...
یـهویی سراغتو گرفتـــ
یهـویی زنگ زد گفتــ دلمــ تنگـــ شده ...
بـدون دلش پیشتــــ گـیــره ...
روزم چون روز دیگران می گذرد ،
اما شب که در می رسد
یادها
پریشانم می کنند...!