وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

اگر یک شب کنارش با دل آرام ننشینم

اگر یک شب کنارش با دل آرام ننشینم
مسکن های عالم هم نخواهند داد تسکینم
به چشمان ضعیفم عاشقی خاصیتی داده است
که آنچه دیگران در او نمی بینند می بینم
نمی فهمند جز در تنگ ماهی های اقیانوس
که دور از چشم هایش من چرا اینقدر غمگینم
تو مثل دشتی از گل های حسرت مهربان هستی
کنار چشمه هایت عصرها بابونه می چینم
چه عصری می شود نان و پنیر و سبزی کوهی
من و تو ، عطر چایی ، بعد ......... بالینم
نمی خواهم به یادت باشم اما باز ... اما باز
نگاه آرزو مندم ... سر از خواب سنگینم

و حالا سال هاست

و حالا سال هاست

در گوشه ی تو می نشینم

و خیال گدایی می کنم

برای شعری که واژه هایش

این پرنده های کاغذی

در گلویم بال بال می زنند

واژه های تشنه ای که می رقصند

در ریتم آنچه می بینم

سپاسگزارم باران

شعر همراهی باران از شاعر بارانی (محمد شیرین زاده)

سپاسگزارم
سپاسگزارم باران
که تا خانه همراهی ام کردی
تا ندانم
چه تنها هستم ...

قلب های صاف

قلب های صاف

 رابطه مستقیمی با کاغذ های صاف دارن
حواسمون باشه کاغذ رو به دستانی بسپاریم

 که آخر کار
یک دفتر از خاطرات زیبا درونش نوشته شده باشه
نه کاغذی مچاله که هر قدر هم صافش کنیم

 رد خمیدگی ها روش بمونه

به سلامتی سلامتیش رو پای عشقش داد و برای همیشه رفت

به سلامتی سلامتیش رو پای عشقش داد و برای همیشه رفت

به سلامتی اونکه خوب میدونست اگه بره دیگه نمیتونه برگرده اما رفت و هرگز برنگشت

به سلامتی اونکه هر وقت تنها میشد به جای اینکه از بی وفاییها دلگیر بشه فقط اخم میکرد تا بدونی چقدر دوست داره

به سلامتی تنهایی

به سلامتی دلی که شکست اما هیچکس صدای دل شکسته اش رو نشنید

به سلامتی اونکه برای همیشه رفت

به سلامتی تنهاییم که بعد از تو"… اونو با هیچ احدالناسی تقسیم نخواهم کرد!!!

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم....