اگر یک شب کنارش با دل آرام ننشینم
مسکن های عالم هم نخواهند داد تسکینم
به چشمان ضعیفم عاشقی خاصیتی داده است
که آنچه دیگران در او نمی بینند می بینم
نمی فهمند جز در تنگ ماهی های اقیانوس
که دور از چشم هایش من چرا اینقدر غمگینم
تو مثل دشتی از گل های حسرت مهربان هستی
کنار چشمه هایت عصرها بابونه می چینم
چه عصری می شود نان و پنیر و سبزی کوهی
من و تو ، عطر چایی ، بعد ......... بالینم
نمی خواهم به یادت باشم اما باز ... اما باز
نگاه آرزو مندم ... سر از خواب سنگینم
و حالا سال هاست
در گوشه ی تو می نشینم
و خیال گدایی می کنم
برای شعری که واژه هایش
این پرنده های کاغذی
در گلویم بال بال می زنند
واژه های تشنه ای که می رقصند
در ریتم آنچه می بینم
قلب های صاف
رابطه مستقیمی با کاغذ های صاف دارن
حواسمون باشه کاغذ رو به دستانی بسپاریم
که آخر کار
یک دفتر از خاطرات زیبا درونش نوشته شده باشه
نه کاغذی مچاله که هر قدر هم صافش کنیم
رد خمیدگی ها روش بمونه
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم....
حرف زدن با بعضیا مثل زدن میخ به سنگه!
هرچى بگى تو مخشون نمیره
*یادتون باشه هیچ وقت میخ تو سنگ نزنید*