اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غرل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
پاییز
استاد دلتنگے ست
از خاطرات اویے ڪـہ ر؋ـتـہ
براے اویے ڪـہ ماندہ سنگ تمام میگذارد ...
روزم چون روز دیگران می گذرد ،
اما شب که در می رسد
یادها
پریشانم می کنند...!
گفتم : بالاخره که فراموشش میکنی. اینجوری نمی مونه
نفس عمیقی کشید و گفت :
یاد بعضی آدما هیچوقت تمومی نداره؛
با اینکه نیستن، با اینکه رفتن، ولی هیچ وقت خاطره شون تموم نمیشه
گفتم : ولی همین که نیستش، کم کم همه چی تموم میشه.
گفت : بودن بعضی از آدما، تازه از نبودنشون شروع میشه.
دلــم برای کسی تنــگ است …
ڪه آمـــــد …
نمــانــــــد …
و رفـــت …
و پــایــان داد به هــرچه داشتــــــم !