وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

وبلاگ شاهین

بهترین وبلاگ شاهین

می آیی؟

می آیی؟
می آیی  یک شب
رو به آسمان دراز بکشیم
تو ماه را رصد کنی
من چشمان ماهت را؟
می آیی؟
می آیی گم شویم میان تاریکی شب
تو ستاره ها را بشماری
من گیسوان کهکشانی ات را؟

راستی
وسط رویا  هایمان خوابت نبرد؟
چشمان ماهت را که ببندی
من و ستاره ها
باهم
خانه خراب می شویم

به چه مانند کنم موی پریشانِ تو را؟

به چه مانند کنم موی پریشانِ تو را؟
به دل ِتیره ی شب؟
به یکی هاله ی درد؟
یا به یک ابر سیاه
که پریشان شده و ریخته بر چهره ی ماه.
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را
به غزل های نوازشگر ِ حافظ در شب؟

اگر یک شب کنارش با دل آرام ننشینم

اگر یک شب کنارش با دل آرام ننشینم
مسکن های عالم هم نخواهند داد تسکینم
به چشمان ضعیفم عاشقی خاصیتی داده است
که آنچه دیگران در او نمی بینند می بینم
نمی فهمند جز در تنگ ماهی های اقیانوس
که دور از چشم هایش من چرا اینقدر غمگینم
تو مثل دشتی از گل های حسرت مهربان هستی
کنار چشمه هایت عصرها بابونه می چینم
چه عصری می شود نان و پنیر و سبزی کوهی
من و تو ، عطر چایی ، بعد ......... بالینم
نمی خواهم به یادت باشم اما باز ... اما باز
نگاه آرزو مندم ... سر از خواب سنگینم

و حالا سال هاست

و حالا سال هاست

در گوشه ی تو می نشینم

و خیال گدایی می کنم

برای شعری که واژه هایش

این پرنده های کاغذی

در گلویم بال بال می زنند

واژه های تشنه ای که می رقصند

در ریتم آنچه می بینم

سپاسگزارم باران

شعر همراهی باران از شاعر بارانی (محمد شیرین زاده)

سپاسگزارم
سپاسگزارم باران
که تا خانه همراهی ام کردی
تا ندانم
چه تنها هستم ...

قلب های صاف

قلب های صاف

 رابطه مستقیمی با کاغذ های صاف دارن
حواسمون باشه کاغذ رو به دستانی بسپاریم

 که آخر کار
یک دفتر از خاطرات زیبا درونش نوشته شده باشه
نه کاغذی مچاله که هر قدر هم صافش کنیم

 رد خمیدگی ها روش بمونه

حـرفـــی نمــانــده . . .


حـرفـــی نمــانــده . . .

کــه بــا تـــو نگفتـــه بـاشـــم . . .

جــز سکـــوت . . .

کـــه هــر چــه بگــویـم . . .

تمــام نمـی‌شـــود . . .

رفاقت مثله سیبیله


بی شمارند آنهایی که، نامشان "آدم" است...
ادعایشان "آدمیت"...
کلامشان "انسانیت"...
رفتارشان "صمیمیت"...

من دنبال کسی میگردم که...
نه "آدم" باشد،
نه "انسان"،
نه "دوست"
و نه "رفیق صمیمی"...!!!
تنها...
"صاف" باشد و "صادق"...
پشت سایه اش "خنجری" نباشد برای "دریدن"...
هیچ نگوید...
فقط همان باشد که "سایه اش" می گوید...

روز می لنگد و شبـــ رفته است

روز می لنگد
و شبـــ رفته است
با دستان خالی ماه را پس بگیرد !
آن روز که می خندیدیم و انتظار معجزه داشتیم
می دانستم که همه چیز به غلط پیش خواهد رفت
راه رفتن تند زیر باران
نشانه ی شادی نبود
قرار بود روزهای دیگر را
آهسته بمیریم !

رفتنى ها از اول هم نیامده اند

رفتنى ها
از اول هم نیامده اند
آنها فقط
گذرشان به تنهایى ما میافتد
و ما خیال میکنیم که
آمده اند تا بمانند
ما
تاوان این خیالپردازى را
وقتى میپردازیم که ،
ردِپا و جاى خالیشان
در زندگیمان
حفره اى میشود ،
به بزرگىِ
همه ى دنیا...