حلقه ی اشک را ..
می اندازم دورِ چشم...
راه می افتم دوباره امشب..
با نیامدنت قرار گذاشته ام...!
بعضی چیزها را نمیشود گفت.
بعضی چیزها را احساس میکنید.
رگ و پی شما را میتراشد،
دل شما را آب میکند،
اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بیرنگ و جلاست.
مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد.
عینا همان تابلوست.
اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد، در آن نیست.
رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت
بوته ی یاس کنار نرده ها جانی گرفت
خواستم باران که بند آمد بدنبالش روم
باد و باران بس نبود انگار، طوفانی گرفت
لحظه ای با شمعدانی ها مدارا کرد و رفت
از من بی دین و ایمان، دین و ایمانی گرفت
رفتنش درد بزرگی بود و پشتم را شکست
از دو چشم عاشقم اشک فراوانی گرفت
خسته و تنها رهایم کرد با رنج و عذاب
جان من را جان جانانم به آسانی گرفت
عاقبت هرگز نفهمیدم گناه من چه بود
از من نفرین شده امّا چه تاوانی گرفت
حالتی هست مرا با غم دلدار امروز
که ندارم سر برگ و سر دستار امروز
در حریم دلم از غیر نمی بینم گرد
بجز از آتش عشق رخ دلدار امروز
ناصحا منع مفرمای چو بینی مستم
لطف کن رو که ندارم سر اغیار امروز
بندهُ نفس و هوا، ره نتواند بردن
در رموز دل پر آتش احرار امروز
شمع سان تا نزنی در سر و جان آتش عشق
همچو شمعت نشود دیده پر الوار امروز
یه وقت هایی دلت می خواد یه پرانتز باز کنی؛
کسی که دوسش داری رو بذاری توش
بعد پرانتزو ببندی…
که مبادا دست احدالناسی بهش برسه!
حـرفـــی نمــانــده . . .
کــه بــا تـــو نگفتـــه بـاشـــم . . .
جــز سکـــوت . . .
کـــه هــر چــه بگــویـم . . .
تمــام نمـیشـــود . . .
بی شمارند آنهایی که، نامشان "آدم" است...
ادعایشان "آدمیت"...
کلامشان "انسانیت"...
رفتارشان "صمیمیت"...
من دنبال کسی میگردم که...
نه "آدم" باشد،
نه "انسان"،
نه "دوست"
و نه "رفیق صمیمی"...!!!
تنها...
"صاف" باشد و "صادق"...
پشت سایه اش "خنجری" نباشد برای "دریدن"...
هیچ نگوید...
فقط همان باشد که "سایه اش" می گوید...